تبليغاتX
دستامو بگیر بانو - داستان...حرف دیگه!
وقتی ترانه سرایان خواننده می شوند

وفتی خواننده ها ترانه سرا...

 ( می خواستم یه مطلب راجع به دکتر یدالهی بنویسم که جدیدا صداشونو توی یکی از

سریالهای تلویزون شنیدم با ترانه ی خودشون! ولی حیف که ترانه رو پیدا نکردم! )

یه داستان کوتاه توی یه وبلاگی خوندم که جالب بود

و البته اسم نویسنده ش رو ننوشته بودن!

:

ولی ارزش خوندن رو داره:

مرد جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام باز گشته بود از سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت که درحال باز گشت به خانه است .

پدر مادرش بسیار خوشحال شدند . مرد جوان اضافه کرد که یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد . اما دوست او مشکلی داشت .او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود .

پدر و مادر مرد جوان متاثر شدند وگفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی برای زندگی پیدا کند و شاید هم بتواند کاری برای خود دست و پا کند اما مرد جوان می خواست دوستش با آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت کردند .

آنها گفتند که نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواریست و او بار اضافه ای در زندگیشان خواهد بود . بهتر است او را به حال خود رها کند بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت .

پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت .

فردای آن روز از پلیس سانفرانسیسکو به خانواده مرد جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سرد خانه بیایند . او خود را از بالای یک ساختمان به پایین پرت کرده بود .
هنگامی که جنازه فرزند خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:10 توسط نگار.د |