نمی دانم چرا این روزها احساس می کنم هیچ کس منتظرم نیست!
حتی تو . تویی که یک عمر گذشت و نفهمیدی چرا دوستت دارم!
نمی دانم چرا خیال می کنم آنگونه که باید نیست هیچ چیز.
دوباره سری می زنم به خاطراتم و مرورش می کنم...
من
تو
شمعی که می رقصد در باد!
و اشکهایی که جاری می شود برای...
پس لا اقل بگو چرا؟ چرا فراموشی گرفته ای؟
می خواهم بدانم چرا؟

