تبليغاتX
دستامو بگیر بانو - مزار سرد من ( کی می رسی؟)

بر بلندای مسیر باد می ایستم!

خیره می شوم به خورشید ... ولی تو نیستی!

بر مزار خفته ی من کسی سیاه نپوشیده است. شمعی روشن نکرده احدی!

اینجا به قدر شبهای شیطانی ِ بی تو تاریک است.

وااای امشب هوا دوباره سرد خواهد شد...شب ِ سومیست که با خاک گرم گرفته ام!

منتظر بودم که تو را در پی آخرین نفسی که فرو می برم ببینم!

در پی اولین قطره اشک ِ آشکار ِ خودم.

من ! به امید نگاه تو چمدانم را به سمت ابدی ِ کوچ ، بستم.

حالا ببین چه غریبانه سه شب گذشت...اما تو...نیامدی خوب من!

امشب دوباره بی خبر از تو ام..

از میان خاک بر می خیزم تا بدنبالت بگردم. تا جایی نزدیک قبرم ببینمت.

ماه بیش از همیشه می تابد. انگار نوری بر قلبم می چکاند که آشناست!

در میان قبرها آرام می نشینم و به یاد تو می گریم!

تویی که حتی حالا هم برای دیدنم نمی آیی... خیال می کنم

هیچ گاه دوستم نداشتی.!

شهر من فقط هوای تو را کم داشت...و تو هیچ گاه نیامدی!

از دور سایه ای نمودار می شود.. شبیه ِ یک زن!

جلوتر که می آید در نور شمع های مزار مردگان خوب می بینمش!

آهسته و شکسته می خرامد به سمت گوری!

گوری شبیه گور من ، سرد و خالی از روشنایی ِ شمع.

حالا من نزدیکش می شوم...روی سنگ قبر را می خوانم!

آه ، خدای من ! این تویی که آرام آرمیده ای؟ تویی؟

عزیز مهربانم! این زن ، بانوی توست؟

از تو پاسخی نمی آید!

کاش می شد دوباره بمیرم...کاااااااااااااش.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:5 توسط نگار.د |