تبليغاتX
دستامو بگیر بانو - صادق هدایت
بنویس شاعر

از کلامت غم جاری می شود. چونانکه از شب و ستاره هایش.!

 خیلی حالم بد است...بی نهایت تنها شده ام!

هیچ کس نمی پرسد چه مرگت شده!

چه فایده وقتی همه به فکر خودشان هستند...اگر هم بپرسند چه می کنند!

اگه زحمتتون نمی شه و می تونین دعا کنید! البته گفتم اگه!

می خوام انقدر دور باشم از همه چیز تا بیش از این به پوچی برسم!

.

نفس نفس تو می زدی با تو بهانه جون می داد

دستای سرد و خستتو به دست آسمون می داد

...

مثل خودت شعر منم یه عمره تو این قفسه

می خوام به دارش بزنم هرچی که بود برام بسه

...

صادق هدایت را دوست می دارم. حسی درون من است مانند نوشته هایش.!

گویا سالهاست می شناسمش! دوستش دارم...

رفتنش تاب ماندنی برایم نگذاشته اما...صادق به داستان هایش دلبسته است

و من به او...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:13 توسط نگار.د |