این قصه ی همیشه مرا به جنون واژگانش دعوت می کند.
...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
پل الوار- شاعر فرانسوی..................
در گیر و دار جوابهای بی معنایت گریزی یافتم !
گریزی به سمت مفاهیمی تازه از روشنایی و عشق...
حالا برای پرواز کردن فرصت دیگری شناخته ام... برای اینکه جهان را
خودم را و تمام آنچه غافلش بودم درست بشناسم و بدانم زندگی ...
زندگی رسم خوشایندی نیست...
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ!
نه نه !
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد...
یک فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی!
و...
حالا دنیا قشنگ تر شده .
زندگی شستن یک بشقاب است...

«خسرو شكيبايي» درگذشت
خبرگزاري فارس: خسرو شكيبايي 9 صبح امروز به علت نارسايي قلبي درگذشت.
به گزارش خبرگزاري فارس، «خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
«خسرو شكيبايي» در سال 1323 در تهران به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته بازيگري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به پايان برد. او تا پيش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعاليت داشت و فعاليت حرفه اي در عرصه سينما را با بازي در فيلم «خط قرمز» (1361، كيميايي) آغاز كرد. اما سرآغاز دوره ي تازه فعاليت بازيگري شكيبايي را بايد فيلم «هامون» (1369، مهرجويي) دانست. او به خاطر بازي در اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول را در هشتمين جشنواره فيلم فجر به دست آورد. او همچنين براي بازي در فيلم «كيميا» (1374، درويش) بار ديگر برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول از سيزدهمين جشنواره فيلم فجر شد. شكيبايي بازي در بيش از بيست و سه فيلم سينمايي و نيز مجموعههاي تلويزيوني متعددي چون «خانه سبز»، «سرزمين سبز» و... را در كارنامه خود دارد.
«خسرو شكيبايي» اخيرا در دومين جشن منتقدان سينمايي، جايزه يكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را روي صحنه از دستان محمدباقر قاليباف، محمد خزاعي و محمدرضا جعفريجلوه گرفت و با ابراز تشكر، صحنه را ترك كرد.
" به تو مدیونم همیشه "
به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم
از شبی که روبرومه چه جوری بی تو رها شم
به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا
مثل موجی سرد و تنها به نگاه ناز دریا
به تو مدیونم همیشه من خسته من ویرون
مثل خاکی سرد و تشنه به نوازشای بارون
به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره
وقتی بارون نگاهت رو حریر شب می باره
اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگیهام
چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجام
تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو میارم نبض لحظه تازه میشه
ترانه سرا : بابک صحرایی
خواننده و آهنگساز : فرزاد فرزین
تنظیم کننده : فرزاد فتاحی
پی نوشت : چند وقت بود درگیر این ترانه بودم! نمی دونستم از کیه!
تا اینکه اتفاقی سری زدم به وبلاگ بابک صحرایی عزیز
و این شعرو اونجا خوندم!
واقعا زیباست...واقعا
وفتی خواننده ها ترانه سرا...
( می خواستم یه مطلب راجع به دکتر یدالهی بنویسم که جدیدا صداشونو توی یکی از
سریالهای تلویزون شنیدم با ترانه ی خودشون! ولی حیف که ترانه رو پیدا نکردم! )
یه داستان کوتاه توی یه وبلاگی خوندم که جالب بود
و البته اسم نویسنده ش رو ننوشته بودن!
:
ولی ارزش خوندن رو داره:
مرد جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام باز گشته بود از سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت که درحال باز گشت به خانه است .
پدر مادرش بسیار خوشحال شدند . مرد جوان اضافه کرد که یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد . اما دوست او مشکلی داشت .او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود .
پدر و مادر مرد جوان متاثر شدند وگفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی برای زندگی پیدا کند و شاید هم بتواند کاری برای خود دست و پا کند اما مرد جوان می خواست دوستش با آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت کردند .
آنها گفتند که نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواریست و او بار اضافه ای در زندگیشان خواهد بود . بهتر است او را به حال خود رها کند بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت .
پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت .
فردای آن روز از پلیس سانفرانسیسکو به خانواده مرد جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سرد خانه بیایند . او خود را از بالای یک ساختمان به پایین پرت کرده بود .
هنگامی که جنازه فرزند خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت .
حتی تو . تویی که یک عمر گذشت و نفهمیدی چرا دوستت دارم!
نمی دانم چرا خیال می کنم آنگونه که باید نیست هیچ چیز.
دوباره سری می زنم به خاطراتم و مرورش می کنم...
من
تو
شمعی که می رقصد در باد!
و اشکهایی که جاری می شود برای...
پس لا اقل بگو چرا؟ چرا فراموشی گرفته ای؟
می خواهم بدانم چرا؟

بر بلندای مسیر باد می ایستم!
خیره می شوم به خورشید ... ولی تو نیستی!
بر مزار خفته ی من کسی سیاه نپوشیده است. شمعی روشن نکرده احدی!
اینجا به قدر شبهای شیطانی ِ بی تو تاریک است.
وااای امشب هوا دوباره سرد خواهد شد...شب ِ سومیست که با خاک گرم گرفته ام!
منتظر بودم که تو را در پی آخرین نفسی که فرو می برم ببینم!
در پی اولین قطره اشک ِ آشکار ِ خودم.
من ! به امید نگاه تو چمدانم را به سمت ابدی ِ کوچ ، بستم.
حالا ببین چه غریبانه سه شب گذشت...اما تو...نیامدی خوب من!
امشب دوباره بی خبر از تو ام..
از میان خاک بر می خیزم تا بدنبالت بگردم. تا جایی نزدیک قبرم ببینمت.
ماه بیش از همیشه می تابد. انگار نوری بر قلبم می چکاند که آشناست!
در میان قبرها آرام می نشینم و به یاد تو می گریم!
تویی که حتی حالا هم برای دیدنم نمی آیی... خیال می کنم
هیچ گاه دوستم نداشتی.!
شهر من فقط هوای تو را کم داشت...و تو هیچ گاه نیامدی!
از دور سایه ای نمودار می شود.. شبیه ِ یک زن!
جلوتر که می آید در نور شمع های مزار مردگان خوب می بینمش!
آهسته و شکسته می خرامد به سمت گوری!
گوری شبیه گور من ، سرد و خالی از روشنایی ِ شمع.
حالا من نزدیکش می شوم...روی سنگ قبر را می خوانم!
آه ، خدای من ! این تویی که آرام آرمیده ای؟ تویی؟
عزیز مهربانم! این زن ، بانوی توست؟
از تو پاسخی نمی آید!
کاش می شد دوباره بمیرم...کاااااااااااااش.
با سلام
دوستان در پی مطلبی که قبلا زده بودم راجع به ترانه ی مرگ تدریجی رویا که کار زیبایی بود از رضا یزدانی و یغما گلرویی عزیز لازم دونستم این مطلب رو هم عرض کنم
آقای فریدون جیرانی ( کارگردان سریال ) و آهنگساز خوب کار ( آقای کارن همایونفر ) طی نامه ای به صدا سیما خواستار برگرداندن این کار برای آخر سریال شدند.
و با توجه به در خواستهای فراوانی که مبنی بر توجه بسیار مخاطبان به این کار بود
سرانجام کار بسیار زیبای (مرگ تدریجی رویا ) دوباره مجوز پخش گرفت!
و این مژده رو هم بدم که از قسمت هشتم این سریال به بعد ترانه هایی هم در متن کار قرار خواهد گرفت که کارهایی جدید و زیبا هستن.
این سریال سه شنبه شبها ساعـت 21:15 از شبكه دو سيمـا پخش ميشود.
از کلامت غم جاری می شود. چونانکه از شب و ستاره هایش.!


خیلی حالم بد است...بی نهایت تنها شده ام!
هیچ کس نمی پرسد چه مرگت شده!
چه فایده وقتی همه به فکر خودشان هستند...اگر هم بپرسند چه می کنند!
اگه زحمتتون نمی شه و می تونین دعا کنید! البته گفتم اگه!
می خوام انقدر دور باشم از همه چیز تا بیش از این به پوچی برسم!
.
نفس نفس تو می زدی با تو بهانه جون می داد
دستای سرد و خستتو به دست آسمون می داد
...
مثل خودت شعر منم یه عمره تو این قفسه
می خوام به دارش بزنم هرچی که بود برام بسه
...
صادق هدایت را دوست می دارم. حسی درون من است مانند نوشته هایش.!
گویا سالهاست می شناسمش! دوستش دارم...
رفتنش تاب ماندنی برایم نگذاشته اما...صادق به داستان هایش دلبسته است
و من به او...
.
چشام بسته س ، جهانم شکل خوابه ، عذابه ، اضطرابه
اضطرابه
رو به روم ، دیواری از مه ، دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست
بگو بیهوده نیست ، فاصله ی آب و سراب
بگو سپیدی ِ کاغذ ، بیهوده نیست
بگو از کوچ ِ پراکنده ، فقط کابوس و تنهایی
بگو ، خواب بود هر چی که دیدم
افسانه بود هر چی شنیدم
نگاه کن ، شوق ِ دل زدن به دریا
برات شد مرگ ِ تدریجی ِ رویا
مرگ تدریجی ِ رویا
ترانه سرا : یغما گلرویی
خواننده : رضا یزدانی
آهنگساز : کارن همایونفر
پی نوشت : این کار برای سریال مرگ تدریجی یک رویا تهیه شد.
اما متاسفانه به علل واهی توقیف شد.
خواستم بگم واقعا متاسفم . کشوری که دم از آزادی می زنند و ...
متاسفانه از کوچکترین آزادی برخوردار نیستند که آزادی بیان را همه جای دنیا
باید شاهد بود. فکر می کنم این کوچکترین حق بشر باشد.
بنویسیم تا جایی که به مقام والای کشورشان بر نخورد.
بله ... چشم.! حتما!!!














